چهارمین جشنواره تلویزیونی مستند

جشنواره مستند، جشنواره تلویزیونی مستند، جشنواره فیلم، جشنواره عکس و جشنواره مستند نگاری

نقد مستند «تجارتخانه بوشی»

نقد مستند «تجارتخانه بوشی»

رحیم ناظریان

جنگ به عنوان تقدیر

نکته ی بسیار متاثر کننده در مستند «تجارتخانه بوشی» نه فقط اصالت یک مرد به نام «ابورجب» برای پایداری اش در دل خشونت جنگ و ماندن برای معلولانی در یک آسایشگاه و آدمهایی ناتوان و معلول از نظر ذهن است، بلکه برجسته کردن تقدیری است که فرد در آن، این روزگار فاجعه بار را می پذیرد. خشونت در مستند «تجارتخانه بوشی» بیداد می کند. هم خشونت جنگ و هم خشونت نوعی از تفکر. عجیب اینکه مستندساز نیز با تزریق موسیقی و با پرداخت روایت و با تزئیناتی دیگر بر پذیرفتن این مشیت تاکید می ورزد. مساله این است که موضوع مستند به تاثیری می پردازد که جنگ در سوریه و جولان داعش در شهر حلب بر ساکنان معلول ذهنی و یا ناتوانانی ساکن در یک آسایشگاه می گذارد ؛ اما راویان اثر کمتر اشاره ای بر خود جنگ از منظر کلام می کنند.

تصاویر گویاست. شما بی آنکه زحمتی به خرج بدهید می توانید بفهمید که این ویرانی و رنج و این مصائب بیشمار، عاملی جز جنگ داخلی و داعش در شهر حلب سوریه ندارد، اما با اتکا بر مفاد مستند می توانید لمس کنید که همه ی اینها تنها در حکم تقدیر است.

اینچنین رویه ی مثبت در قبال جنگ به نظر خود حاوی خشونتی دیگر است و مستندساز برای ایجاد آن تلاشی مضاعف در قبال کاراکتر محوری اش دارد. چرا که این مستندساز است که با پرداخت واقعیت بیرونی، برای نیل به اثری مستند تلاش می کند و اوست که این واقعیت را در قالب یک اثر به نمایش در می آورد و اوست که با جانمایی پلانها و الصاق موسیقی و تزریق نوعی از حس ما را مجاب می کند تا بپذیریم جنگ امری قطعی است و تقدیری است که باید آن را پذیرفت.

شخصیت محوری مستند مردی است به نام «ابورجب» که آسایشگاهی در شهر حلب را اداره می کند. این آسایشگاه شامل معلولان ذهنی و افرادی کم توان از کودک و بزرگسال است که حتی در کوران جنگ نیز توسط این خیر رها نمی شود. حتی یک روز مانده به آزادسازی حلب، بخش زیادی از افراد خانواده ی او نیز با اصابت یک موشک کشته می شوند اما ابورجب آسایشگاه را رها نمی کند.

پرداخت و خلق شخصیت محوری مستند با توجه به انتخاب برش هایی از گفته هایش در فرمت مصاحبه، اینگونه است که می پذیریم او از این دست آدمهایی است که مصیبت و مشقت جنگی ویران کننده را با یاد خدا و اتکا بر او می پذیرد. حتی مرگ فرزندان و بی خانمانی اش و سکونت در آسایشگاه را نیز مشیت الهی می داند و به نظر به صورت مستقیم در مستند پلانی از او یافت نمی شود که دقایقی در نکوهش جنگ سخنوری کند. به طور کل مستند درباره ی ویرانی و مصیبت جنگ است و شرایط بسیار سختِ سپری کردنِ روزگار آدمهایی ناتوان با کمک مردی خیر، اما «رجب بوشی» راضی است از تقدیرش و البته این مستندساز است که چنین عقیده و دیدگاهی در باب رنج و فلاکت و بیچارگی را با لوای تقدیر و مشیت در اثرش قالب می کند. بخش زیادی از مستندی کمتر از سی دقیقه، اختصاص دارد به اینکه «خدا من را امتحان کرد با این مصیبت؛ خانواده ام مُرد گفتم این خواست خداست و باید صبر کنم؛ انسان وقتی بمیره، دنیا بیفته به پاش بگه برگرد برنمی گرده». به عبارتی می توان پرسید اصرار مستندساز بر خیل عظیم از جملات شخصیت محوری در مصاحبه ها که نشان از پذیرش تقدیر دارد چیست؟ نمایش بدون دخل و تصرف عقاید و صبر مثال زدنی اش؟! یا اینکه جنگ خوب است؟ یا جنگ تقدیر انسانهاست؟ آیا چنین اثری نمی بایست سکانسی مفصل درباره ی دلایل غیر مشیتی جنگ داشته باشد؟ «بعضیهاشون بودن وقتی خمپاره می خورد، می ترسیدن، ولی هر دفعه یه جور درستش می کردیم، اطمینان بهشون می دادیم که این قضای خداست.» یقینا این تلقی فقط از آن ابورجب نیست، بلکه موسیقی غمناک و شکل ارائه ی مستندساز نشان می دهد که خود نیز کاملا شیفته ی چنین دیدگاهی است.

این شکل ارائه ی محتوا در صورتی است که شاهد بیان گفتارمتنی هستیم که پیش پا افتاده ترین محتوا را شرح می دهد و تصاویری مشهود را مجدد با کلام توضیح می دهد. در چنین حالتی یقینا بیشتر منتظریم تا فلاکت خود جنگ و دلایلش و فراغت از عامل تقدیرگون آن بیان گردد.

نریشن کاملا توضیحی و با افعال گذشته است. بیشتر شبیه انشاء یک محصل دوره ی متوسطه می ماند که اطلاعات تصویری را مجدد شرح می دهد. مثلا «اینجا یک آسایشگاه است». یا «ابورجب نه فقط مدیر آسایشگاه که همدم ساکنان آنجا هم بود. خانه اش را آورده بود نزدیک آسایشگاه که بیشتر بتواند وقت بگذارد. خانواده اش هم در کارهای آسایشگاه همراهی اش می کردند. سختی هایش را تحمل می کردند فقط به خاطر او که پناه همه است.»

بخش زیادی از گفتارمتن دقیقا اطلاعاتی است که یا تصویر می تواند ارائه کند یا در حال ارائه کردن است و نریشن را بیش از اندازه بی مایه و اضافه نشان می دهد و از سویی دیگر وقتی در حال دیدن تصاویر در زمان اکنونِ مستند هستیم، دیگر چه لزومی بر افعال ماضی هست؟

در بخش هایی از مستند همین گفتارمتن دقیقا شبیه فرمت رمان است. «ابو رجب می توانست دست دختر و پسر و همسر و نوه هایش را بگیرد و به خودش بگوید این آدمها که هیچ کس منتظرشان نیست و هیچ کاری ازشان بر نمی آید اگر بمیرند واقعا شاید راحت شوند اما ابو رجب به چیزی بالاتر از جان خودش و خوانواده اش فکر می کرد چیزی که سالها ذره ذره در وجودش نهادیدنه شده بود و حالا وقتش رسیده بود امتحانش را پس دهد.»

می توان پیشنهاد داد یک بار دیگر مستند «تجارتخانه بوشی» را بدون نریشن دید، حتی بدون موسیقی، یا با صدای خاموش تلویزیون به تماشایش نشست و البته مصاحبه ها را از این شرط خارج کرد تا احتمالا قدرت تصویر و تاثیرگذاری بیشتر مستند به چشم بیاید.

به نقد این مستند چه امتیازی می دهید؟


راهنمای امتیازدهی

نقد و نظر خود را برای ما ارسال کنید

بدون دیدگاه