پنجمین جشنواره تلویزیونی مستند

جشنواره مستند، جشنواره تلویزیونی مستند، جشنواره فیلم، جشنواره عکس و جشنواره مستند نگاری

نقد مستند «بازگشت دوباره»

نقد مستند «بازگشت دوباره»

رحیم ناظریان

امر تراژیک برای بختیاری ها

خلقی تراژیک یا تولید موقعیت تراژیک تاریخی، احتمالا بهترین عنوان برای مستندی است که همچون تراژدی های کلاسیک یونان باستان، از دل اسطوره و تاریخ در سه پرده به این مهم نائل می شد. اینجا در «بازگشت دوباره» ساخته ی فرهاد ورهرام، امر تراژیک با توازنی مثال زدنی آن هم در سه بخش به آرامی در روایت یا به نوعی پلات اثر، به اوج می رسد. می توان با نگاه تحلیلی بر مستند «بازگشت دوباره»، بهره برداری مستندساز از مستندهای پیشین «علف: نبرد یک ملت برای زندگی« (1925) ساخته ی مریان کوپر و ارنست شودزاک و همچنین مستند «تاراز» (1365) ساخته ی فرهاد ورهرام را نه فقط یک ارجاع یا رفرنس و یا حتی یک ابزار آرشیوی در نظر گرفت. به عبارتی می توان ادعا کرد، بسیار زیاد است مستندهایی که با استفاده از آثار پیشین سینمای مستند، تنها به وجه استنادی اکتفا می کنند و بنا را بر این می گذارند تا با رجوع به این تولیدات پیشین، از منظر منبع، اثر کنونی را پربار نمایند. حتی آثار زیادی نیز همه ساله در سرتاسر جهان تولید می شود که در آنها، ارجاع فقط به عنوان ابزاری برای برانگیختن حسی نوستالژیک بکار می رود و مخاطب با دیدن پلان هایی از آثار قدیمی در قالب آرشیو فقط دچار لذتی حسی می گردد.

در مستند «بازگشت دوباره» تمامی این پیش فرض ها بر باد می رود، چرا که استفاده ابزاری از مستندهای قدیمی جایش را بر خوانش و تفسیری به روز می دهد.

خود فرهاد ورهرام در سال ۱۳۶۵ و 66 دست به تولید مستندی به نام «تاراز» می زند که از یک نظر به شدت خلاقانه است. او به همراه چند ایل عشایری به مدت حدود یک‌ماه مسیر رسیدن به ییلاق توسط عشایر را طی می کند و نکته ی جالب اینکه این مسیر همان مسیری است که سالها قبل تولید کنندگان مستند علف(1925) با اجداد همین عشایر برای تولید آن مستند مشهور طی کرده بودند.

به سادگی می توان روایت مستند «بازگشت دوباره» که در سال 1398 تولید شده است را لمس کرد. اثری که با اتکا بر سه بخش سعی در شرح روایتی به قدمت یک قرن دارد. بخش اول متعلق به مستند علف(1925)، بخش دوم متعلق به مستند تازار(۱۳۶۵) و بخش پایانی نیز مبتنی بر تصاویر اکنونی. بنابراین آن امر تراژیک که در ابتدای این نوشتار بدان اشاره شد، تنها در بستری تاریخی رخ می دهد و مستند «بازگشت دوباره» تتمه ای است بر آثار پیشین که بر این موضوع یعنی کوچ عشایر پرداخته بودند.

پلان آغازین فیلم به شدت گویا و البته در راستای همین امر تراژیک است. پیر عشایر با خاطره ی یال و کوپال ایل بختیاری، حالا روی یک کاناپه ی یک نفره نشسته است و مشت های گره کرده اش می لرزد. آخرین بازمانده ی یک نسل یا قوم یا سبک زندگی که هیچ سنخیتی با کاناپه نشینی ندارد. این شروع در مستند «بازگشت دوباره» نوید شرحی دردناک در بستری تاریخی را می دهد و از آنجایی که می دانیم ماجرای فیلم به عشایر قدیمی بختیاری می پردازد، این قاب ابتدایی، به روشنی از پایانِ تاریک، در همان آغاز مستند پرده برداری می کند.

اگر بخواهیم با ریزبینی بیشتری تفاوت دو مستند «علف» و «بازگشت دوباره» را بررسی نماییم می توانیم این دو مستند قوم نگار را در لایه های زیرین با دو تلقی متفاوت از زاویه ی دید خود مستندساز به انسان، بسنجیم. مستند «علف» در راستای آثار قوم نگار، دارای وجه «مردم نگاری» (اتنوگرافی) برجسته تری خواهد بود و این در حالی است که در رده ی آثار مستند با روش قوم نگار، مستند «بازگشت دوباره» را می توان مستندی با وجه برجسته ی «مردم شناسی» (اتنولوژی) تلقی نمود. بدین صورت که مستند درخشان «علف» تاکید خود را بر توصیف زیست عشایر با همان ویژگی های باستانی و شمایل دست نخورده و بکر می گذارد و از اساس اهمیت این مستند نیز بر همین اصل توصیف استوار است، اما در «بازگشت دوباره» ساخته ی فرهاد ورهرام اصل ماجرا نه در توصیف صرف ایل بختیاری و پایان نافرجام آن، بلکه در بررسی اطلاعات و داده هایی است که در طول تاریخ تا کنون از سوژه به دست مستندساز رسیده است. به عبارتی ورهرام پدیده ای فرهنگی را تنها با زاویه ای بی طرفانه به توصیف نمی نشیند، بلکه از دل این توصیف به یک خوانش یا انتقاد یا پرداخت یک ایده می رسد. این تفکیک اتنوگرافی و اتنولوژی، نشانه ی برتری یکی بر دیگری نیست بلکه صرفا نگاهی تحلیلی برای دریافت روش مستندسازی دو اثر نمونه است که راه را برای تراژیک خواندن مستند «بازگشت دوباره» هموار می کند.

روایت تراژیک در این مستند با ادقام سه بخش شکل می گیرد. مستند «بازگشت دوباره» یا به عنوان پرده ی سوم از یک درام، قابل دریافت است یا به عنوان بخش سوم و پایانیِ یک تریلوژی، همچون سه گانه های ادبیات دراماتیک یونان. کافی است آنچه مستندساز بدان تاکید دارد را در سه بخش بررسی کنیم:

بخش اول: آنچه از مستند «علف» در مستند «بازگشت دوباره» استفاده می شود، تاکید بر شور و شوق و بالندگی در حین کوچی بسیار عظیم به مدت 43 روز فیلمبرداری، آن هم در اوایل دهه ی بیست میلادی است. پنجاه هزار نفر از عشایر با تمام اعضای ایل و پانصد هزار راس دام با مصائبی، مبارزه ای برای زندگی را آغاز و با موفقیت به پایان می رسانند.

بخش دوم: بخش های مورد استفاده از مستند «تاراز» در مستند «بازگشت دوباره» بر این اصل تاکید دارد که در کوچِ این سالها، فقط سران ایل به همراه تعداد معدودی دام اقدام به ییلاق و قشلاق می کنند و به روشنی با این کاهش جمعیت می بینیم که فاجعه در حال شکل گیری است. راه ها در حال ساخته شدند و کشاورزی و موانع حکومتی نیز کار را برای عشایر سخت تر از پیش کرده است.

بخش سوم: «بازگشت دوباره» و تصاویر اکنونی از اعضای ایل، دربدری، شهر نشینی، بغض و فقط خاطره ی زندگی عشایری، کارگری، بی کاری و حتی مزد بگیری و چوبداری و… مواردی است که ورهرام در سال 1398 از سرنوشت نوادگان همان نسل باشکوه پیشین ارائه می کند. اینها نوادگان همان عشایر حاضر در مستند بیادماندنی «علف» هستند که حالا در حال زوالند.

این روند در روایت از مستند «علف» تا «تاراز» و «بازگشت دوباره» را می توان به عنوان سه پرده، در راستای یک آغاز، میانه و پایان در شکل تراژدی نویسی یونانی تلقی نمود. اینگونه که شکوه و جبروت عشایری با سرخوشی و قدرت مثال زدنی اش در مستند «علف» ساخته ی مریان کوپر و ارنست شودزاک، به افول و پایانی دردناک در مستند «بازگشت دوباره» ساخته ی ورهرام ختم می شود، آنهم زمانی که بزرگ ایل فقط بر روی یک کاناپه نشسته و حسرت می خورد. امر تراژیک در «بازگشت دوباره» وقوف شخصیت ها بر پایان یک عصر و حسرت گذشته است و حسرت فقدان مبارزه ای که عنوان مستند «علف» به آن تزئین شده بود. به طور کل، سکانس پایانی «بازگشت دوباره» می تواند جزء یکی از تلخ ترین سکانس های پایانی مستندهای ایرانی لقب بگیرد از این جهت که زمینه چینی برای چنین پایان اندوهناکی، فقط متکی بر روایت همین مستند کنونی نیست، بلکه ما را تا سال 1925 به عقب باز می گرداند. آنهایی که مستند «علف» را دیده اند و این اثر را به عنوان خاطره ی بزرگ تاریخ سینما پذیرفته اند، یقینا تلخی بخش پایانی مستند «بازگشت دوباره» را بیش از دیگران حس می کنند.  ورهرام با زیرکی دست بر انتخاب گزیده هایی از مستندهای علف و تاراز می گذارد تا تلخی پایانِ مستند کنونی را برای ما دوچندان نماید. نوادگان ایل که حالا دچار رخوت، پوچی، بی هویتی و سکون شده اند و آنچه از «نبرد یک ملت برای زندگی» از آنها به یاد داشتیم تبدیل به روزمرگی و نگاه کردن به در و دیوار خانه شده است.

به نقد این مستند چه امتیازی می دهید؟


راهنمای امتیازدهی

نقد و نظر خود را برای ما ارسال کنید

بدون دیدگاه